به بهانه سفر مقام معظم رهبري به قم؛
خبرگزاري فارس: حالا پس از سال‌ها دوباره قرار است خورشيد خراسان از مشرق قم طلوع كند، آقا اينجا هوا هنوز دو دل است ببارد يا نه. شهر ما ماه‌ها‌ست كه اشك آسمان را نديده است.

به گزارش خبرگزاري فارس از قم، مي‌خواهم از شما بنويسم اما نمي‌دانم از كجا و چگونه شروع كنم! دلم مي‌خواهد دست‌نوشته‌هاي شما آغاز‌گر واژه‌هاي سردرگمم باشد، يادم است اين چند خط را جايي خوانده بودم كه اينگونه خودتان را معرفي كرديد «پدرم روحانى معروفى بود‌ اما خيلى پارسا و گوشه‌گير، زندگى ما به سختى مى‌گذشت. من يادم است شب‌هايى اتفاق مى‌افتاد كه در منزل ما شام نبود. مادرم با زحمت براى ما شام تهيه مي‌كرد و آن شام هم نان و كشمش بود».
حالا بغض كمي مرا اذيت مي‌كند، بگذريم، آخرين باري كه از نزديك شما را ديدم غروب پنجمين روز ماه رمضان دو سال قبل در حسينيه امام خميني (ره) همان بيت رهبري معروف بود، روز به ياد ماندني و زيبايي برايم بود، آنگاه كه هزاران جفت چشم، ناگهان قد و قامتي را از ورودي حسينيه تا كنار صندليتان دنبال مي‌كرد و پرده پرده اشك بود كه مزاحم نگاه‌ها مي‌شد.
آقا اينجا شهر قم است و اينجا شهدا بيشتر از همه منتظرند، گلزار را آب و جارو كرده‌اند و بر مزار هر شهيد گل سرخي به نشانه جاودانگي خودنمايي مي‌كند، آقا عاشقان را مي‌بيني! ‌اينجا هنوز زين‌الدين فرماندهي مي‌كند، او را كه خوب مي‌شناسيد، هم او كه سردار خيبر بود، هم او كه با رفتنش قلب بچه‌هاي لشكر 17 را به آتش كشيد، هم او كه مي‌گفت در زمان غيبت به كسي منتظر مي‌گويند كه منتظر شهادت باشد، مي‌دانم نخستين جايي كه قرار است سر بزنيد گلزار شهداي علي‌بن جعفر است، آنجا شهدا براي آمدنتان تدارك‌ها ديده‌اند.
از چند ماه قبل هر كجا حرفي از آمدنتان به ميان مي‌آمد مسئولان با نگاه‌هاي معنادارشان مي‌گفتند از خبرنگاران محترم خواهشمنديم كه خبري در اين خصوص به بيرون درز ندهند و اين زمان قلم بچه‌هاي خبرنگار بود كه تيتر خبرشان را خط مي‌زد و همچنان منتظر لحظه‌اي بودند تا بهترين تيتر دوران خبرنگاري‌شان را قلم بزنند.
حالا ديگر پس از گذشت اين روز‌ها همه شهر مي‌دانند كه قرار است چه كسي مهمان اين روزهاي پاييزي‌شان شود، اما نه!‌ انگار بهار سراسيمه خودش را به جلو انداخته است، حال و هواي خانه‌تكاني عيد دوباره دارد تكرار مي‌شود اما اين بار همه دارند دل‌هايشان را مي‌تكانند، درختان با اشاره باد بر طبل جنگل سبز مي‌كوبند و شهر هم چند وقتي است كه ظاهرش را آراسته‌تر كرده است. آقا، اينجا قم است شهري كه هواي آسمانش با نفس‌هاي دختر موسي‌بن جعفر گره خورده است، اينجا اهالي قم هر روز چشمهاي‌شان، گنبد زرد‌رنگ بانويي را به نظاره مي‌نشينند كه روزگاري با قدم‌هاي سبزش كوير دل‌هاي مردم اين ديار را دريايي كرد. مي‌گويند اين حرم بوي فاطمه (س) را مي‌دهد و اندكي از غربت بقيع را مي‌كاهد، چرا‌كه اينجا مردمانش به زباني نفس مي‌كشند كه يكي از لغاتش عاشوراست، به زبان ذوالفقار حيدر كرار، به زبان خون مطهر حسين (ع). آقا در شهر من آفتابي است كه هرگز غروب نمي‌كند، در اين حرم تپش نبض خدايي جاري است و مردم شهر من ساعت دلشان را با آن نبض خدايي تنظيم مي‌كنند، از صحن مطهر كه مي‌گذرند آسمان دلشان را از عطر حضور آن بانوي مطهر پر مي‌كنند، در ميدان آستانه شهر من تصوير نابي از بهشت است و در خيابان ارم هر روز هزاران سلام گل مي‌كند، آقا اينجا زائران مي‌گويند خوشا به حال شما كه هر صبح كسي را داريد كه به او سلام كنيد. آقا شهر ما عالمان و عارفان زيادي به خود ديده و خاكش با عطر علما عجين شده است.
آيت‌الله بهاءالديني يادش بخير هم او كه بارها مي‌فرمود دلخوشي ما به آقاي خامنه‌اي است، اين خاطره را جايي خوانده بودم كه خدمتكار ايشان مي‌گفت روزي براي خريد از منزل خارج شدم و از قضا شما كه در آن زمان نماينده مجلس بوديد را ديدند كه راهي خانه آقاي بهاء‌الديني مي‌شويد، خدمتكار مي‌گويد وقتي به منزل برگشتم ديدم آقا در حال جمع كردن وسايل پذيرايي هستند، از ايشان‌ پرسيدم آقا مهمان داشتيد، آيت‌الله بهاءالديني در پاسخ اينگونه گفتند كه خورشيد لحظه‌اي تابيد و رفت.
آري حالا پس از سال‌ها دوباره قرار است خورشيد خراسان از مشرق قم طلوع كند، آقا اينجا هوا هنوز دو دل است ببارد يا نه. شهر ما ماه‌ها‌ست كه اشك آسمان را نديده است! با دلم گفت‌و‌گو مي‌كنم‌! چه‌قدر هيبت‌اش مرا پريشان مي‌كند. چه‌قدر نگاهش مرا تا دور دست‌ها مي‌كشاند. چه‌قدر دوست دارم باز از نزديك ببينمش. عطش بوسه بر دست‌هاي سبزش تشنه‌ام مي‌كند. او كه است انگار همه چيز عادي است و چقدر سنگدل‌اند آنهايي كه با همه جهل‌شان تير‌هاي كينه را به سمتش نشانه مي‌برند. آقا، ايران چقدر شبيه ايران است وقتي قدم‌هاي شما را مي‌شمارد، وقتي هواي آن دخيل بر نفس‌هايت مي‌بندد و وقتي آسمان، آبي بودنش را مديون روشني‌هاي نگاه تو مي‌داند، اي آبي سيال! چه‌قدر به اقيانوس مي‌ماني، به خاطر تو اي پهلوان فروتن خدا چه‌قدر مهرباني‌اش را وسعت داد.
با دلم گفت‌وگو مي‌كنم و چه‌قدر دوست دارم واژه‌هاي سلمان هراتي را تكرار كنم آنگاه كه گرد و غبار فتنه چشم‌هاي عقل بي‌عقلان را دريد، هرچند دوست ندارم حادثه‌هاي تلخ سال گذشته را مرور كنم اما آقا‌ بايد به آن قبيله دشنام داد كه در راحت سايه نشسته‌اند و با تبرهايشان ريشه‌هاي انقلاب روح‌الله را زخمي مي‌كنند. بايد به آن طايفه پشت كرد كه دل خورشيد را شكستند، انگار مظلوميت تو اجتناب‌نا‌پذير است، اما شما بي‌قرار كدام نگاه بودي كه با بغض شكسته‌ات زمزم چشم‌هاي نماز جمعه را به راه انداختي وقتي كه گفتي اي سيد و مولاي ما! و از اينجا به بعد بود كه واژه‌هايت توان چشم‌ها را به غارت برد.
اينجا قم است، ام‌القراي جهان اسلام و همه منتظر قدم‌هاي شما هستند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۰۷/۲۷ساعت 10:42  توسط اعضایی شورای فرماندهی پایگاه  |